قدر لحظات خوب زندگیمون رو بدونیم
شب تولدش یعنی دوشنبه شب تو خواب احساس کردم آنیتا حالش داره بهم میخوره تنها کاری که کردم گفتم شهرام آنیتا حالش داره بهم میخوره سریع بلند شد و بغلش کرد دید بله گفت الان چیکار کنم هول شده بودم ساعت 2 بود گفتم نمیدونم تمام بدنم از ترس میلرزید اما بخاطر اینکه شهرام متوجه نشه و ناراحت نشه به روم نیاوردم یه پتو اوردم تو پذیرایی انداختم و آنیتا رو گذاشت روش تا ساعت 5:30 صبح آنیتا همش معده اش میجوشید دلم براش میسوخت و خدا باز هم بهمون رحم کرد چون ممکن بود خفه شه تو خواب تو یکسال گذشته یاد گرفتم هشیار بخوابم و با هر غلت آنیتا چشمام باز میشه سه شنبه رفتم خونه خواهرم و برای آنیتا کیک گرفتم ...


